- چندروز پيش كلي مريض بودم وداشتم از تب ميسوختم(البته نه به اون شدت).زودي مث بچه ها پريدم تو بغل مامانم وهي ناله كردم.
من:اخ سرم ؛آخ دلم ،مامامن حالم بده،الانه كه بميرم!!
مامان:اي بچه !تو باز خودتو زدي به مريضي؟بس كه هله هوله خوردي بايدم اينجوري شي!
من:مـــــــــــــــــامــــــــــــــانــــــــــــــي!
مامان:ساكت شو!پاشوآنفولانزا گرفتي بپوش بريم بيمارستان آمپول بزني حالت جا مياد.
من:چيز...چيزه ماماني نميخواد خسته ميشي خوب شدم !
- هي خدا!امان از درد آمپول آنفولانزا.(آخرشم دامن گيرمون شد)
- واما صبح:
داداشم(با نهايت لوس بازي):مامان حالم بده،تب دارم ميرم بيمارستان!
مامان:پسرم،قربونت بشم مواظب خودت باشيا،ميخواي خودم باهات بيام؟!
داداش:نه مامان جونم خودم ميرم.
- بالاخره بعد از هزارتا قربون صدقه هم رفتن .داداشم تنهايي رفت بيمارستان.موبايلشم خونه جا گذاشت.
- چند لحظه بعدش مامان درحال شماره گرفتن:
مامان :الو خاله برو بيمارستان دنبال پسرخالت حالش بده يه وقت وسط خيابون به كسي ميزنه!
پسرخاله:چشم خاله جان!
- بعداز چند دقيقه بعد
مامان:0917.....الو خاله چي شد؟ديديش ؟چطور بود؟
پسرخاله:نه خاله نه بيمارستان بود نه سركارش!پيداش نكردم.
مامان:خاله واي يعني كجا گذاشته رفته!!گوشيشم جا گذاشته .چيكاركنم؟كجا زنگ بزنم پيداش كنم؟
پسرخاله:خاله خودم پيداش ميكنم ميارمش خونه.نگران نباشين.
- نيم ساعت بعد داداشمو پيدا كرده بود و باهم اومدن خونه.
مامان:حالا خوبي پسرم؟دكتر چي گفت؟-فرشته برو آب بيار داداشت قرصا رو بخوره-گشنت نيس مامان؟
بيااينا رو بخور جون بگيري-چقدر لاغر شدي امروز!!-طوبا برو دستمال خيس بيار بذار رو سرشو...
داداش(درحالي كه تنها توي اتاق دراز كشيده ودرتب ميسوزه درحال شعر خوندنه):
I`m so lovly broken angel…
مامان:برو فرشته،برو پيشش كه تنهاس داره هزيون ميگه .زود برو!
من:مامان داره شعر ميخونه بچت خب!كاشكي من مريض ميشدم منو اينقد لوس ميكردي يه كم.
مامان:كي؟من؟!من همتون رو يه اندازه دوس دارم.
من(با صداي آهسته):آره خب معلومه!:-(
- به اتاقي كه داداش توش خوابيده بود حركت كردمو همون جا درحال تست زدن بودم كه هنوز داشت شعر ميخوند.
مامان:واي اين بچه حالش خيلي بده!
- اينو كه گفت داداشم شنيد وكلي خنديد،مامانم فك كرد بازم خنده چزئي از هزيوناشه پاشد سريع اومد تو اتاق.
مامان:حالت خوبه،داري چي ميگي؟
داداش(درفكري خبيثانه-همون حالت گول زدن مادر):عجب خوشگل شدي دختر،آخ چقد دلم برات تنگ شده،....(واز اين قبيل چيزا)
من:(با صداي بلند ميخنديدم)
داداش:(در حال چشمك زدن به من كه تابلو بازي درنيارم)
مامان(رو به من): چرا ميخندي؟اين تبش زياده!
من و داداش: (براي گرفتن نقشمون با صداي بلند خنديديم)
- داداش پاشد رفت تو آفتاب (تو حياط)خوابيد ومامانم ازش پذيرايي ميكرد.
من:خب مامان ببين از اون چيزا وقتي من مريض بودم واسم نياورديا،ببين تبعيض قائلي بينمون!
مامان(با قاطعيت):من همتون رو دوس دارم اونم يه جور،بعدشم اگه تو مريض بودي نيم ساعت بعدش نميرفتي پارك با دوستات!(چيه ؟ضايع نديده بودي؟)
داداش (كلي بيچاره مريض بود.صداش به زور بيرون ميومد.):برو برو!خودت رو لوس نكن!دس بزني به اينا به مامان ميگم!
- وتبعيض وتبعيض وتبعيض...
+عصر اميرمحمد(خواهرزادم)با دو دوچرخه ويه اسكوترش پاشده بود اومده بود خونمون.
اميرمحمد:خاله فرشته (ايندفعه اسممو درس گفت)پاشو بريم مسابقه بديم.
من:مسابقه!!با چي؟ من درس دارم نميام.برو با طوبا مسابقه بده.
+20ديقه بعد تو حياط
طوبا(ازمن بزرگتره-درحالي كه مث منگولا نشسته بود رو اسكوتر): فرن جون بيا منو هل بده !
من(در حالي كه با ديدن اين صحنه در بهت بسرمي بردم.):طوبا پاشو دختر!اين اسكوتره نه دوچرخه .چرا روش نشستي؟
طوبا:برو بس كه با يه پا چرخ زدم خسته شدم.نشسته حالش بيشتره! :-)
+ ديگه ول كنم نشد ومنم هولش دادم وكلي خنديدم.
بابام اومد مارو ديد ورو به مامانم گفت:عجب دخترايي بزرگ كرديمااااااا:-)
+ اميرم اومد و كلي قربون صدقم رفت
اميرمحمد:خاله فلشته بيا بريم باهم مسابقه بديم من با دچلخه تو با اسكوتر.
من:حله خاله.برو كه رفتيم!
+ با هم مسابقه داديم .همش خودم اول شدم.(چه خوشه با بچه هاي كوچيك مسابقه بدي اول شي.همش خودت اولي –يه بارم نذاشتم اون اول شه)
+