تبليغاتX
㋡*عشق واهی*㋡

㋡*عشق واهی*㋡

!!!!!حالا که دنیا نمی سازه باهامون...انگاری رفته از این خوونه خدامون

50- واما آخرین روز عشق واهی!!

حالا که دنیا نمی سازه باهامون

حالا که کسی نمیشنوه صدامون

وقتی ماهم نمی تابه تو شبامون

انگاری رفته از این خوونه خدامون!!!

سه سال و دوماه نوشتن تو جایی که گاهی دوسش نداشتی بسه.

آره همینه خودشه*دیگه بسه!!

بله! امروز تصمیمم قطعیه .میخوام ترکش کنم.

ترکش میکنم با خاطره های بدش که گاهی آرامشو ازم سلب کرد و با خاطره های خوبش که تنهایی هامو پر کرد.

دوستای خوبی که بهم داد.

اما ...

اما دیشب هرچی باخودم کلنجار رفتم نتونسم خودمو راضی به موندن تو این وب کنم.

 

گرچه سخته اما میرم و تنهاش میزارم.

موفق باشید و پایدار

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 8:12  توسط فرشته/پري23  | 

49- 22بدر+شکارچی!

22بهمن-22به در ما!

باز راهپيمايي!  باز 22بهمن،روز شكست دشمن!    باز شعار!  باز قرار گذاشتن دختر،پسراي دبيرستاني و..لب ساحل!  باز پري23دوربين انداخته وزوم كرده دنبال سوژس!

آخر راهپيمايي لب ساحل مث هميشه شلوغ بود.پسره با كت اسپورت مشكي رفت سمت دختره دبيرستاني وخوش وبشي كردن.

تموم شد واز پيش دختره رفت.5ديقه بعد اين ور پارك سمت بالاي ساحل باز همون آقا پسر خوشتيپه (‌‌‌‌‌)با يه دختر ديگه !

با اينم حرف زد و ديگه رفت!(خدا ميدونه ديگه رفت پيش كدوم دختر؟)

طوبا هم از اين ور خيابون به دختره گفت:به جون خودم اين يارو چند ديقه پيش با يكي ديگه بود!

واي از 22بهمن خيلي خوشم مياد واسه ما  حكم 13بدر داره!

مث هر سال نهار رفتيم تو دل طبيعت!

عاشق ساحل صدفم آخه ساحلش صخره اي وپراز خرچنگاي بزرگ و وحشتناكه! از دور نگات ميكنن تا كه نزديكشون بري چنگالاشونو به هم ميزننن ،كه يعني آره بياين جلو با اينا طرفين!(صداي چنگالاشون با هيبته!!)

رو صخره ها يه چند تا گودي با چاله بود ،چون يه خورده آب رفته بود پايين يه چند تا ماهي تو اون چاله ها كه تا نصفشون آب بود گير كرده بودن!

از دور ديدم دو نفر كله هاشونو خم كردن تو اين چاله ها اونم تا كمر!

داد ميزدن:بگيـــــــــر،بگيرش كه فرار كرد،خاك بر سرت بلد نيسي ماهي بگيري؟!!!

بــــــــــــــــــــله!طوبا و مايا نشستن سر همون چاله ها ،دو تا دستاشونم تا آرنج توي آباس و دارن ماهياي گل خورك ميگيرن!!(يه نوع ماهيه حرومه ،اين نوعش خيلي خوشمل بود،با تركيب رنگ خاكستري وزرد ونارنجي –بعضي وقتا بيرون آب ميان و يه ربعي  هوا ميخورن!!)

آخرش يه تنگ ماهيه گل خورك گرفتن!واي كه چقدم خوشحال ميشدن تا يكي ميگرفتن!

تو بگو زن داداشمم بالاسرشون خوشحال ذوق ميكرد وميگفت:بيشتر بگيرين بچه م بازي كنه باهاشون!(منظورش اينه كه بكشتشون!!)

تازه از يه جونور ديگه هم شبيه ستاره بود م خوشش اومد اونم گرفتن!

ديگه خيلي پررو شده بود طوبا.يه جونوري توي سوراخاي گوداله بود انگشتشو كرد بگيرتش كه برق گرفتش!

يه جيغي زد كه خانواده هايي كه اونجا بودن برگشتن نگامون كردن!

(يه موجودي هس تو دريا كه جريان الكتريسيته ي قوي اي داره !طوبا هم دس گذاشت روهم موجوده! حقش بود!)

اين همه ماهي گرفتن اما دوباره آزادشون كردن!فقط دوتا شو مايا برداشت كه اونا هم مردن!

ديگه ساعت 3نهار خورديم .5ديقه بعدشم همش مسابقه دو ميداديم.

داداشم و خانومش-منو مايا(دخي خاله)-سامي با خواهر كوچيك مايا-طوبا با بچه داداشم(طوبا به خاطر شاديه حديث مث خرچنگ يه وري ميدويد تا حديث برنده بشه!خدا بگم چيكارش نكنه مارو كشت بس كه خنديديم!)girl_haha.gif

بعدشم مث هميشه رو شنا نقاشي وقلب و اسم نوشتيم رو ساحل وحسابي شن بازي كرديم.

23بهمن-شکارچیه پرنده!

حوالي ظهر بود كه بابام يه پرنده زخمي اندازه كبوتر رو كه تو حياط بود پيدا كرد.شكمش خوني بود!sad.gif

داداشم دقيق نگاش كرد وگفت(مث عالماي همه چيز دان):والله حدسم با توجه به زخمش اينه كه با سنگ زدنش!(وقتي ضايع شد وفهميد با تير زدنش چهرش ديدني بود)

طوبا گفت:نه بابا جاي تيره تفنگ باديه!

ديگه داداشيم برش داشت و بهش اكل زدو غذا و دونه ريخت جلوش!

مامانم گفت:اين حتما مريضه!نگاش كن چشماش!آها حتما آنفلانزاي مرغي داره!

كه ديدم امير محمد  5ديقه بعد پسره اي رو كه با تفنگ شكار ميكردو پيداش كرده بود وآورده بود.

بلند بلند بهش ميگفت:بيا آدمـــــــــكش!بيا كه كفترت(كبوتر)خاله هام برداشتن!

امير رو به طوبا:خاله بيا كفتل كش پيدا كردم!

طوبا:امير اينكه كفتر نيس!

طوبا رو به محراب(شكارچيه،پسري10ساله):هي محراب نزن پرنده ها رو كه ميان ميگيرنت (وچندتا نصيحت ديگه)

محراب:چي؟!من از اينا 10تا خونه دارم تازه چندتا ديگه زدم اونا مردن!declare.gif

پ.ن1:خودمونيم عجب محراب نشونه گيريش خوب بود،خوب كه چه عرض كنم عالي بود.ماشاا...

پ.ن2: هي بيچاره پرنده هه 24بهمن يه خورده تونس پرواز كنه ،اما امروز مردش.بدنش خشك شده بود!!

این عکس پایینی عکسه پرنده هس!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 18:6  توسط فرشته/پري23  | 

48-شدم یه پا بسیجی!

پنج شنبه-14بهمن

قرار بود با بچه هاي بسيجييه محلمون عصر بريم گلزار شهدا واسه غبار روبي!

سريع چادر مشكي مو بيرون آوردم وخودمو آماده كردم وبا آبجي م سمت خوونه ي خاله م رفتيم،آخه قرار بودبا اونا باهم بريم.بعدش زنگ زديم آژانس!

يكي از آشنايان اونجا بود .پيرزنه دلش ميخواست با ما بياد اما چون ما 4نفر بوديم ديگه اون جاش نميشدو نبرديمش!

اين پيرزنيه كه اگه  دلش بگيره  اتفاقات بدي پيش مياد!

توي راه بوديم كه يهو ماشين تكون تكون ميخورد واينور اونور ميرفت،ديگه راننده هه يواش يواش كنار جاده توقف كرد!!بله!!چرخ ماشين پنچر شده بود.

ديگه چند ديقه معطل شديم تا چرخ و عوض كرد.توي راه هي ماشينه هزار جور صداهاي جوواجور ووحشتناك ميداد.اونقد كه حتي راننده هه توش مونده بود.http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_surprised.gif

ما همه مون هزارتا خداد خداكرديم تا سالم به مقصد رسيديم.

با بقيه بسيجيا رفتيم ويه فاتحه داديم.بقيه كه رفتن با دخي خالم رفتيم سر مزار يكي از شهداي فاميلمون  وباهاش در دو دل ميكرديم .بلندوبسيارجدي بهش ميگفتم:شهيد سيامك خودمون كه آشناييم ،خب تو كه پيش خدا عزيزي وساطت مارو بكن پيشش و...!!

دخي خاله هم وقت بلند شدن يه چشمك جلو عكسش زد!!

تا بلند شدم ديدم يكي با صداي بلند بهمون خنديد آخه صداي مارو شنيده بود!

آخه يكي نيس بگه كجاي كار ما خنده داره؟!!اه!بي احساس !!

آخرش دوباره زنگ زديم آژانس كه برگرديم .دخي خالم گير داد كه بريم بازار .آبجيمم  قبول  نكرد.

هي دخي خاله ميگفت:بازار !

هي آبجيم:نه!حرف نباشه !خوونه ميريم!

آژانسيه كه ديگه مونده بود كدوم طرف بره گفت:حالا كجا برم؟!!!

سه نفري گفتيم:بــــــــــــــــــــازار!

آبجيم:هي خدا !!از دست اينا.

آژانسيه:راي با اكثريته مي برمتون بازار!!!

يكشنبه-17بهمن

دوتا خواهرام بسيجي ان واسه همين با هم هماهنگ ميكردن كه برن صبحگاه مشترك!

منم كه بدجور حوصله م سر رفته بود تصميم گرفتم باهاشون برم !

ساعت 30/6ازخواب  پاشدم وچادرمو سرم كردمو با آبجيا راهي  شديم.

آقا ديدم از هر طرفي گروه گروه سرباز،پاسدار،نيروي دريايي،انتظامي،هوايي،ارتشيا ودانش آموزودانشجوهاو..همه تيپ بسيجي زدن وهي دارن با گام هاي ارتشي اين ور واونور رژه ميرن!

تو عمرم اين همه بسيجي يه جا باهم نديده بودم!!http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_surprised.gif

ديگه ازميونشون ردشديم وسمت خواهران بيسجي رفتيم.

فك ميكردم خواهران،آدماي خشكي باشن!!اما ديدم نه!يه خانوم حدودا35ساله نشسته جوك ميگه ميونشون وهمه ميخندن وخاطره ميگن!!

خب به نظر من بسيجي بايد جوك بلد باشه !واسه روحيه دهي خوبه!!

هيچي ديگه شعار دادن وچندتا شعر انقلابي وسخنراني واز اين حرفا شد و در عين ناباوريه بنده تموم شد!

حالا من منتظر بودم بيان تير بزنن و رژه مژه وتانكي واز اين حرفا شروع شه.كه ديدم همه رفتن.

ولي خوب شدا صبحوونه نخورده بودم اگه يه مين بيشتر بود غش ميكردم.كلا جالب بود.

پ.ن1:دلم ميخواد خيلي خيلي ام ميخواد  گروهي برم شلمچه!!!

پ.ن2:ديروز صبح بهم خبربسيار بدي دادن كه هنوز باورم نشده.يكي از دوستام *مهسا*فوت شده.از من كوچيكتر بود.خيلي دوست داشتني ومهربون بود.خدا بيامرزدش.*روحش شاد*

پ.ن۳:اونی که نوشته*خودت ميدوني من كي هستم*کیه؟ من واقعا نمیشناسمش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 18:59  توسط فرشته/پري23  | 

47-یه چند تا سوتی

سلام

حالتون خشه؟

منو كشتين بس كه تيكه انداختين خب!

من واسه اين دير به دير آپ ميكنم كه درسام خيلي عقبه بايد تمومشون كنم.

اينم چندتا سوتي هايي كه اين چند روز اخير پيش اومده و جالب بودن رو واستون گذاشتم.

1-امروز:

اميرمحمد هست كه 4سالشه.امروز طوبا بهش گفت:اميرجونم ام پي تري ت رو ميدي چند روز دست من باشه، من مواظبش ميشم ،چند روز استفادش ميكنم ديگه بهت ...

اميرمحمد پريد وسط حرفاي طوبا گفت:خب بگو امانت بده!چلا اين همه حلف ميزني؟!!

طوبا:

2-ديروز:

اميرمحمد يه دونه پيچ كوچولوي دوچرخه شو قورت داد.

طوبا با عصبانيت اومد گفت:ديوونه مگه تو فهم نداري،كي آهن قورت ميده كه...

اميرمحمد:بلو،بلا من كلاس نذال!مامانم گفته خودت بچه بودي قند زدي تو نفتا و نفت خوردي!!

طوبا:

3-3روز پيش:

سامي مون رفت در مغازه برگشت و به فروشنده هه گفت:ببخشيد آقا بسكويت موزي دارين؟

فروشنده:بله داريم.

سامي:كاكائويشو بدين لطفا!!

فروشنده:

ما:

4-4روز پيش:

با بچه هاي فاميل توي بارون شديد رفتيم پياده روي تا لب ساحل هر كدوم يه چتر برداشته بودن به غير من ودخترخاله ي كوچيكم كه زير يه چتر حركت ميكرديم وحرف ميزديم وخاطره تعريف ميكرديم.

وقت برگشت متوجه شدم هر كي از كنار ما رد ميشه ومارو ميبينه شروع ميكنه ميخنده.

سامي رو كه با بقيه جلوتر حركت ميكردن صدا زدم وبهش گفتم:ســـــــــــــامي مگه ما چمونه !اينا چشونه ؟چون تو بارونه به اين شــــــديـــــدي راه ميريم اينا ميخندن به ما؟!!

برگشت نگامون كرد وگفت:واي خــــــــــــدا! laugh1.gifحق دارن اينا! آخه بشرا آبرومونو بردين !دخترا بارون ربع ساعته قطع شده اون چتره چيه بالا سرتون!

من ودختر خاله:

موفق باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 7:54  توسط فرشته/پري23  | 

46-تبعيض+ مسابقه

- چندروز پيش كلي مريض بودم وداشتم از تب ميسوختم(البته نه به اون شدت).زودي مث بچه ها پريدم تو بغل مامانم وهي ناله كردم.

من:اخ سرم ؛آخ دلم ،مامامن حالم بده،الانه كه بميرم!!

مامان:اي بچه !تو باز خودتو زدي به مريضي؟بس كه هله هوله خوردي بايدم اينجوري شي!

من:مـــــــــــــــــامــــــــــــــانــــــــــــــي!

مامان:ساكت شو!پاشوآنفولانزا گرفتي بپوش بريم بيمارستان آمپول بزني حالت جا مياد.

من:چيز...چيزه ماماني نميخواد خسته ميشي خوب شدم !

- هي خدا!امان از درد آمپول آنفولانزا.(آخرشم دامن گيرمون شد)

- واما صبح:

داداشم(با نهايت لوس بازي):مامان حالم بده،تب دارم ميرم بيمارستان!

مامان:پسرم،قربونت بشم مواظب خودت باشيا،ميخواي خودم باهات بيام؟!

داداش:نه مامان جونم خودم ميرم.

- بالاخره بعد از هزارتا قربون صدقه هم رفتن .داداشم تنهايي رفت بيمارستان.موبايلشم خونه جا گذاشت.

- چند لحظه بعدش مامان درحال شماره گرفتن:

مامان :الو خاله برو بيمارستان دنبال پسرخالت حالش بده يه وقت وسط خيابون به كسي ميزنه!

پسرخاله:چشم خاله جان!

- بعداز چند دقيقه بعد

مامان:0917.....الو خاله چي شد؟ديديش ؟چطور بود؟

پسرخاله:نه خاله نه بيمارستان بود نه سركارش!پيداش نكردم.

مامان:خاله واي يعني كجا گذاشته رفته!!گوشيشم جا گذاشته .چيكاركنم؟كجا زنگ بزنم پيداش كنم؟

پسرخاله:خاله خودم پيداش ميكنم ميارمش خونه.نگران نباشين.

- نيم ساعت بعد داداشمو پيدا كرده بود و باهم اومدن خونه.

مامان:حالا خوبي پسرم؟دكتر چي گفت؟-فرشته برو آب بيار داداشت قرصا رو بخوره-گشنت نيس مامان؟

بيااينا رو بخور جون بگيري-چقدر لاغر شدي امروز!!-طوبا برو دستمال خيس بيار بذار رو سرشو...

داداش(درحالي كه تنها توي اتاق دراز كشيده ودرتب ميسوزه درحال شعر خوندنه):

I`m so lovly broken angel…

مامان:برو فرشته،برو پيشش كه تنهاس داره هزيون ميگه .زود برو!

من:مامان داره شعر ميخونه بچت خب!كاشكي من مريض ميشدم منو اينقد لوس ميكردي يه كم.

مامان:كي؟من؟!من همتون رو يه اندازه دوس دارم.

من(با صداي آهسته):آره خب معلومه!:-(

- به اتاقي كه داداش توش خوابيده بود حركت كردمو همون جا درحال تست زدن بودم كه هنوز داشت شعر ميخوند.

مامان:واي اين بچه حالش خيلي بده!

- اينو كه گفت داداشم شنيد وكلي خنديد،مامانم فك كرد بازم خنده چزئي از هزيوناشه پاشد سريع اومد تو اتاق.

مامان:حالت خوبه،داري چي ميگي؟

داداش(درفكري خبيثانه-همون حالت گول زدن مادر):عجب خوشگل شدي دختر،آخ چقد دلم برات تنگ شده،....(واز اين قبيل چيزا)

من:(با صداي بلند ميخنديدم)

داداش:(در حال چشمك زدن به من كه تابلو بازي درنيارم)

مامان(رو به من): چرا ميخندي؟اين تبش زياده!

من و داداش: (براي گرفتن نقشمون با صداي بلند خنديديم)

- داداش پاشد رفت تو آفتاب (تو حياط)خوابيد ومامانم ازش پذيرايي ميكرد.

من:خب مامان ببين از اون چيزا وقتي من مريض بودم واسم نياورديا،ببين تبعيض قائلي بينمون!

مامان(با قاطعيت):من همتون رو دوس دارم اونم يه جور،بعدشم اگه تو مريض بودي نيم ساعت بعدش نميرفتي پارك با دوستات!(چيه ؟ضايع نديده بودي؟)

داداش (كلي بيچاره مريض بود.صداش به زور بيرون ميومد.):برو برو!خودت رو لوس نكن!دس بزني به اينا به مامان ميگم!

- وتبعيض وتبعيض وتبعيض...

+عصر اميرمحمد(خواهرزادم)با دو دوچرخه ويه اسكوترش پاشده بود اومده بود خونمون.

اميرمحمد:خاله فرشته (ايندفعه اسممو درس گفت)پاشو بريم مسابقه بديم.

من:مسابقه!!با چي؟ من درس دارم نميام.برو با طوبا مسابقه بده.

+20ديقه بعد تو حياط

طوبا(ازمن بزرگتره-درحالي كه مث منگولا نشسته بود رو اسكوتر): فرن جون بيا منو هل بده !

من(در حالي كه با ديدن اين صحنه در بهت بسرمي بردم.):طوبا پاشو دختر!اين اسكوتره نه دوچرخه .چرا روش نشستي؟

طوبا:برو بس كه با يه پا چرخ زدم خسته شدم.نشسته حالش بيشتره! :-)

+ ديگه ول كنم نشد ومنم هولش دادم وكلي خنديدم.

بابام اومد مارو ديد ورو به مامانم گفت:عجب دخترايي بزرگ كرديمااااااا:-)

+ اميرم اومد و كلي قربون صدقم رفت

اميرمحمد:خاله فلشته بيا بريم باهم مسابقه بديم من با دچلخه تو با اسكوتر.

من:حله خاله.برو كه رفتيم!

+ با هم مسابقه داديم .همش خودم اول شدم.(چه خوشه با بچه هاي كوچيك مسابقه بدي اول شي.همش خودت اولي –يه بارم نذاشتم اون اول شه)

+

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 21:17  توسط فرشته/پري23  | 

45- انجیرمعابد درخت مقدس من

سلام

تو پست قبلي گفته بودم اگه درخت بودم دوست داشتم چه درختي باشم!

گفتم درخت لور!

كه بعضيا نميفهميدن اين لور چيه؟!!

اين درخت خوشگل وتنومند اسماي مختلف داره :انجير معابد يا انجير مقدس- لور!(اما اصلا شبيه انجير نيس!)

درختيه كه برخلاف همه ي درختا اول درختش بزرگ ميشه بعد از وسط شاخه هاش ريشه ميزنه !(خوشمل من برعكسه .آخه يكي نيس بهش بگه ريشه هم از بالا! )

بذار از اولش بگم.

گنجشكا ميان دونه هاي انجيرمقدس رو ميخورن وميرن تو هوا .معمولا فضله هاي گنجشكا ميريزه روي درختا واين دونه هاي توي فضله روي برگاي درختا به خاطر وجود شبنم ،شرجي،بارون زود رشد ميكنن (رو برگا ،بدون ريشه).

بعدش كه لور يه كم رشد كرد از بين شاخه هاش ريشه بيرون مياد وبه سمت زمين ميره.تا ريشه ها به زمين ميرسن وبالاخره لور روي پاي خودش مي ايسته(رو پاش نه ها !منظورم ريشه هاشه)مث خرچنگ(حالا لور نديدن ،ايشاا... خرچنگ كه ديدين-اگه نديدين كه آپ بعدي يه خاكي برسرم ميريزم-.يا زهرااااااااااا)

و لور كم كم رشد ميكنه ودرخت ميزبان(هموني كه لور رو برگش بود)بين ريشه هاي لور گم ميشه.والفاتحه مع الصلوات...

چون بعضيا فحش دادن بهش همين الان بايد عنوان كنم بودائيست ها اعتقاد دارن كه شاهزاده سيدهارتا با نشستن زير اين درخت روشن فكر شده و از اون به بعد بودا شده .براي همين خيلي براشون مقدسه.

درنتيجه :اونايي كه فحش دادن گفتن كه درخته قاتله حواسشون به حرفاشون باشه.(من نبودم بودا جون بخدااااااااااا اينا حرف بد زدن .)

راستي برگاش خيلي براقن و مث چرم اند و قلبي شكل وسر برگشون كشيدس.

با كوچكترين بادي تكون ميخورن ومي رقصن(ايولا رقص بندري)dance3.gif

صداي برخورد برگاش باعث ايجاد صدايي مث صداي بارون ميشه.

ريشه هاش كه به زمين وصلن وجاي تنش هستن مث انسان هايي هستن كه كنارهم اند (شبا !ويييييييييييي !خدا نياره ببينيشون!سكته ميكني! )مث عزادارايي هستن كه همديگه رو بغل كردن وصداي موسيقيه بارون وبادم هست(به خاطر برگاش)

ميوه هاش:به صورت جفتي رشد ميكنن(وييييي چه باحال عاشقانه.!)-رنگ ميوه هاش ارغواني ونارنجي اند.ميوه هاش خوردني ان واندازه فندق ان.

انجيرمقس توي جنگل هاي باروني-مناطق مرطوب –شرجي يا مناطق گرمسيررشد ميكنن.

انجيرمعابد از گياهاي آفريقاييه كه وارد ايران شده .(چون اينجا خيلي خيلي قبلنا صدها ،صدها سال پيش آفريقايي ها رو مياوردن توي ماهيگيري وغيره كار ميكردن واين درخت رو آوردن)

لور از درازعمرترين درختاس (يكيش تو بمبئي هس 3000سال عمرداره هنوزم هست) لورچرخه ي زندگيش غير معموليه.(به قول طوبا اگه غير معمولي نبود نمي يومد اينجا!)

لور از درختاي بوميه هرمزگانه كه تعدادش اينجا خيلي زياده خصوصا تو جزاير هندرابي وقشم!(اين چابهاريا چندتاشو بردن اونجا هم كاشتن!آخرشم ميترسم بگن مال ما هستن!)(البته هرچي ميگن بگن آخه ميدوني؟ بمب دارن ميدوني بمب چيه؟.هييييييييييي !من مامانمو ميخوام!)

مصرف داروئيش خيلي زياده !شاخه ها وريشه هاشو كه ببري ازش يه عصاره اي بيرون مياد كه مصرف داروئي داره.واسه زگيل و بيماري هاي پوستي،لثه ودرد دندون خوبه!

يه نوع دهان شويه هم از اين درست ميشه!

پ.ن1:خب خدائيش واسه همين ويژگيهاشه كه خيلي خيلي انجير معابد رو دوست دارم.

پ.ن2:راستي نوادگان آفريقايي هنوزم اينجا هستن-خود پرتغالي هاي زمان جنگ پرتغال با گوگانا(همون بندرلنگه)هنوز هستن.قلعه ي پرتغاليها هنوز لنگه وجود داره.كشتيشونم هست. معبد هندوها هم توي هرمزگان وجود داره.(من معماري بناي معبدشون رو خيلي دوس دارم) (اینم عکس گنبدبالای معبد هندوها)

اینم عکسای لور(انجیر مقدس):

(این مدلشو دوس دارم)

بقیه ی عکسا:

ریشه های درخت لور(این خیلی باحاله)

انجیر معابد-کیش(یکی از جزایر شهرمونه)

ریشه هاش روی زمین

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 18:44  توسط فرشته/پري23  | 

44-بازی+محرم(در ادامه مطلب+رمزداره)!

سلام

این پست رمز داره.هرکی رمزش روخواست بگه بهش بدم.

 

اما اینجا یه بازی ای رو که دعوت شدم انجام میدم.

اگر ماهی از یک سال بودم :ماه مرداد

اگر روز هفته بودم :پنج شنبه

اگر عدد بودم :۱۹یا ۲۳از این دو عدد همیشه خوشم میومد.

اگر جهت بودم:جنوب غربی

اگر همراه بودم:چشم بهترین همراهه.

اگر نوشیدنی بودم :شیرکاکائو وآب هلو.

اگر گناه بودم:قتل.

اگر درخت بودم :درخت لور(ریشه هاش از بالاش کناربرگاش بیرون میاد) بودم یا بید مجنون.

اگر میوه بودم :هلو یا گیلاس.

اگر گل بودم :گل نرگس هلندی یا رزقرمز.

اگر آب وهوا بودم :بارونی بودم.

اگر رنگ بودم: بنفش یا سبز یواش.

اگر پرنده بودم: قناری .

اگر صدا بودم: صدای موذن

اگر فعل بودم :دیدن .

اگر ساز بودم :ویلون یا پیانو.

اگر کتاب بودم:کتاب پادشاهی کوروش کبیر.یه داستان تاریخی.

اگر عضوی از بدن بودم :چشم.

اگر جمله بودم :یکی از جمله های شریعتی یا کوروش کبیر بودم.

اگر شعر بودم :سعدیا مردنکونام نمیرد هرگز...

اگر بخشی از طبیعت بودم :آبشار نیاگارا بودم.

اگر یک حس بودم :دوست داشتن .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:44  توسط فرشته/پري23  | 

43-یه روز پرمشغله!

سكوت تو پرازفرياد ، نگاهت هم نفس ميخواد

دلت با آينه درگيره ، كه تصويرت نره ازياد

ميدونم به تو بدكردم ، تورفتي تازه شد دردم

تورفتي تازه فهميدم ، چقدر تاريكم وسردم

ساعت 7با صداي اين آهنگ گوشيم از خواب بيدارشدم.

دوستم زی زی بود.

ميخواست بهم يادآوري كنه كه امروز ساعت هفت ونيم كلاس رياضي داريم.زودي از خواب ناز پاشدم ولباسمو پوشيدم.ومدارك تحصيليمو واسه گرفتن تائيديه تحصيلي آماده كردم.آخه گفتن واسه ثبت نام كنكورلازمه.

تو حياطمون صداي شيخ حسينيه وشيخ مسجد عرب ها كه هركدومشون از قوماي مختلف بود ميومد.انگاري  با هم دعوا داشتن.حاج آقاي مسجدبا صداي عربي بلند درمورد امام حسين ميگفت از اون طرف شيخ حسينيه با  صداي بلندتر از اون حرفاشو (عربي)ميزد.جالب بود انگار چشم هم چشمي داشتن اين قوماي عرب. جالبه مسجده وحسينيه هم جوارهم بودن واينجوري ميكردن!.سرم گیج رفت.

ساعت هفت و بيست  با بابام رسيديم دم مدرسه. دوستم زي زي هنوز نيومده بود.منتظرش وايستادم 25ديقه بعد اومد وسريع وارد حياط مدرسه شديم. با صحنه ي عجيبي مواجه شدم  كلي حالم گرفته شد.آخه نقاشیه دوستام ماريا وشيوا روكه باتموم شور واشتياقشون رو ديوارمدرسه بارنگ كشيده بودن رو روش رنگ سفيد زده بودنو جاش نكته اخلاقي نوشته بودن.

به نظرم نقاشیشون خيلي جالب بودآخه يكي از بناهاي بومي شهرمون رو كشيده بودن.حيف شد.(اين مدرسه قبلا مدرسه ما بود ولي الان نمونه اي ها توشن.زدن داغونش كردن نامرداااااااا)

توي دفتر مدرسه كه رفتيم بهمون گفتن شما فارغ التحصيلاي مدرسه ي ديگه هستين واسه همين 10وربع تا 12وچهل وپنج كلاستون برگزار ميشه.دست از پادرازتر بيرون اومديم..توي يه مغازه ازمداركمون كپي گرفتيم .كه اونجا فهميدم  مداركم رو اشتباه اوردم .نيم ساعت معطل شدم تا مامانم واسم همه ي  مداركم روآورد.(مدارك فارغ التحصیلیم از دست زي زي افتاد وتوي مغازه پخش شد)

كپي كرديم وبه سمت خونه ي  دوستم الهه حركت كرديم.اونجادوستام سحر وهدي هم بودن.با هدي وزي زي قدم زنان به مدرسه ي خواهر هدا رفتيم مدرسه حدودا نزديك خونه الهه اينا بود.رفتيم وبرگشتيم.

پنج نفري به سمت اول شهر حركت كرديم.هوا خوب بود.كلي شيطنت كرديم.اداره پست كلي شلوغ بود .همه اومده بودن دفترچه كنكور بگيرن .ما هم رفتيم مدرسه و مداركمون رو داديم تا معاون واسمون فرم بده تا مشخصاتمون رو تائيدش كنيم.فرم هدا وسحر وزي زي مشكلي نداشت.

از شانس بد من فرمم مشكل داشت.آخه جنسيت رو نوشته بود نامشخص!!!!

كلي الي مسخرم كرد وبهم گفت :به به اينترنتم دختر ، پسر بودنت رو تشخيص نداده.چه شود؟!!

كه يهو معاونه گفت:خانوم ايكس اينقد دوستت رو مسخره نكن.چون تو فرم خودت هم  جنسيتت نامشخصه!!!تا تو باشي كسي رو مسخره نكني.

ديگه  قرار شد من والي تائيده رو دفعه بعد بيايم بگيريم.

يهو چشمم به ساعت افتاد كه ديدم كلي ديرمون شده.با زي زي مسافت طولاني خونشون رو طي كرديم چون خانوم دفترشو خونه يادش رفته بود.ديگه رفتيم كلاس مركز شهر.

استاد داشت درس ميداد.

ديگه رديف اول نشستم وزي زي رديفاي اخر.واسه حل مسئله استاد همش بالاي سرم ايستاده بود.كلي استرس گرفتم.‍‍ اه خوشم نمياد به كي بگم آخه؟!!

20ديقه آخرشم استاد از خودش و داداش كوچيكش  كه نفر اول المپاداي فيزيكه تعريفيد.هي ميگفت هلندو فلان كشور واسش بورسيه فرستادن ونرفت.

ايــــــــــــــش همشون مث همند ازخودشون تعريف ميكنن !

ديگه ساعت يك وخوردي رسيدم خونه وتا ساعت هفت شب خوابيده بودم.واي خستگيم رفت. عالي بود.

پ.ن:شرمنده زيادبود.واسه خودم دوست داشتم بنويسم.

پ.ن:دلم الان حسينيه ثارالله ميخواد.كسي منو اول شهر نميبره.دخي خالم قول داده فردا ساعت9شب بريم اونجا.خداكنه بريم.+(ساعت ۹گذشت اما کسی منو نبرد.)

موفق باشید

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:39  توسط فرشته/پري23  | 

42-یه روز زیبا+به این میگن سونامی !

یه روز زیبا:

دیروز با طوبا رفته بودیم پیاده روی تا کنارساحل.این طوبا مث اینکه خیلی وقت بود دریا نیومده بود.دیدم مث ندید بدیدااا دوید طرف آب ورفت شنا اونم با مانتو!

توی آب حسابی بازی کرد وشناو...(بحمدالله  که شنا هم بلدنیست )گفت:دیدی دارم غرق میشم بیا نجانتم بده.

گفتم:باشه چشمم به توئه.

دیدم پسربچه ها دارن با خرچنگابازی میکنن زودی رفتم پیششون وداشتم به فعالیتشون نگاه میکردم.اصلا آبجیمو یادم رفت.(چقد چشمم بهش بود)این بچه ها هم فهمیده بودن یه کم از خرچنگ می ترسم(فقط یه خورده ها)هی خرچنگاشونو میاوردن جلو بینیم ومنم...(بقیه شودیگه نپرس!)

دریا خیلی آروم بود وپایین رفته بود.طوبا هم که تازه از آب بیرون اومده بود باصدای لرزون گفت:بیا صدفای خوشگل جمع کردم اسمتو بنویسم.منم بدو رفتم کاپشنشو دادم تا تنش کنه.

همون جا با صحنه ی عجیبی مواجه شدم.خانوم رفته یه مشت صدف سیاه جمع کرده بود که روی صدفها جلبک زده بود وجونورایی که داخل صدف بودن وهرچند دیقه اسم مبارکمو می جونبوندن نوشته بود پری(اینم عکـسش)

گفتم:این چیه !حداقل روی شنها با انگشتت اسممو مینوشتی بهتر از این جک وجونورا بود که!

بعدشم رو، شن با انگشتم اسممو نوشتم.(عکــسش)واین  جمله رو حک کردم:وقتی زندگی برات سخت شد،یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمی سازه!

سونامی:

یادمه که دو،سه سال پیش یک طوفان با اسم طوفان گُ نو حوالی آفریقا واسترالیا اومد که گوشه هاش با کشورهای عربی برخوردکرد وحسابی خرابی به بار آوردواخبار همش راجع به گم شدگان وکشته شدگان حرف میزد.بعدشم اعلام کرد که احتمالا گوشه های این توده ی هوا با کشورما وخلیج فارس برخوردکنه واحتمال وقوع سونامی وجود داره.scare2.gif

بعد از اون با بلنگو توی شهرودر مساجد آماده باش اعلام کردن وچندتا از خونه های کنارساحل رو تخلیه کردن.

تازه همسایه مون هم اومد خونمون حلالیت طلبید!!!(من توی اتاقم از خنده غش می رفتم)بعضی ها هم رفتن شهرای اطراف!

چون زمان رسیدن طوفان رو تخمین زده بودن اعلام کردن این ساعت به بعد نرین سمت دریا وازش فاصله بگیرید(یادم نیس چه ساعتی بود).

ما هم دیدیم آره داره شروع میشه وهوا کمی بد شد.بارون نم نم شروع شد وبادتندی شروع به وزیدن کرد.من وخانواده  از بابام گرفته تا خواهر وبرادرم زودی خودمونو رسوندیم به دریا.Happy Dance

رسیدیم دریا.دریا یه کم طوفانی بود.اوطرفتر دیدیم بابا همه جمع شدن کنار دریا ومی گن و میخندن .زودتر ازما اومدن پیشوازه سونامی!

خیلی شلوغ بود.

خیلی ها جر میزدن : (خطاب به سونامی)بابا خسته شدیم پس کی میای نامرد؟! ای خدا زودتر بیاد تابریم به کارو زندگیمون برسیم.

آخرشم سونامی نیومد وفقط همه چیز با طوفانی شدن دریا تموم شد وبا اینکه با دریا فاصله داشتیم طوفان حسابی مارو شنی وخیس کرد.

همه گفتن:اه به خشکی شانس !از سونامی هم شانس نیاوردیم!girl_cray2.gif

پ.ن1:اخبارگفت:مرکزتوده ی بزرگ هوا از کنار دریای خلیج فارس گذشت وبه طرف خاک ایران نیومد فقط حواشیه اون به ایران رسید.

پ.ن2:ولی همین طوفانشم خیلی ترسناک ومهیب بود خیلی  بهم خوش گذشت. طوفان خیلی چیزا رو از جاش تکون میداد وقدرتمندبود.

پ.ن3:ببخشید طولانی بود.آخه یهو به ذهنم رسید ونوشتمش.

موفق باشی

خدانگهدارتون

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 21:7  توسط فرشته/پري23  | 

41-یه خاطره ی دیگه ویه بازی!

خاطرات نوشت:

این هفته توی دانشگاه خواهرم  طوبی یه کلاس  آموزش وبلاگ  نویسی  چند روزه گذاشته بودن .خواهرمم  واسه آموزشش انتخاب کرده بودن.منم بدوبدو رفتم دنبالش Yahگفتم گناه داری کمکت میدم آخه دختراوپسرا تعدادشون زیاده نمیتونی یادشون بدی .طوبا هم از حرفم استقبال کرد .

جاتون خالی طوبی بالای سرهرکی میرفت اختصاصی یادش بده برای همه ی مثالاش وبلاگ منه طفلی رو بازمیکرد واونا هم به مطالباش کرکر میخندیدن.خوبه یکی یه تعریف از دستش در رفت وگفت :قالبش قشنگه.

آپلودعکس رو دیگه نپرس همشون ازاشتراک من تو سایت پرشین گیگ  سوء استفاده میکردن!

رفتم بالای سریکیشون گفتم مشکلی نداری؟گفت:شما بیا نگاه کن آخه اینم شد نام کاربری ؟پری23وهرهر خندید.گفتم :چی!؟این مال خودمه.(طفلی لبخندش خشکید)گفت:البته جالبه اینقدا نام کاربریش بد نیست.

یه آقاهه گفت تمام مطالب بلاگاشونم حتما باید درمورد بسیج باشه.هرموضوعی واسشون انتخاب میکردم  آقای دانشجوی  بسیجی میگفت:خواهرا،اینا عاشقونس عوض کنین لطفا.

منم همون جا با یه سمیه خانومی  دوست شدم وموضوع جنگ نرم رو انتخاب کردیم برای وبلاگ.درحال گذاشتن مطالب بودیم که صدای دوتا پسره رو شنیدیم که میگفتم بیا درمورد جنگ نرم بنویسیم.که خونم به جوش اومد وزودی طوبا رو صدا کردیم وآمارشونو دادم وگفتم اینا موضوع ماروشنیدن برای خودشون برداشتن زودی دعواشون کنgirl_cray2.gif.(من بهش گفتم نگه ما گفتیم).طوبا هم زودی  رفت پیششون وبهشون گفت.

پسره هم به طوبا گفت :ما زودتر انتخاب کردیم اصلا خبرنداریم کی گذاشته .حالا کی گفته؟

طوبا :یکی از  بچه ها دیگه زودی موضوعتون رو عوض کنین.

سمیه خانوم تابلو هم پرید وسط حرفاشون و گفت:نخیرم مازودترگذاشته بودیم.

یارو ازخنده پکید گفت:معلومه کیا اعتراض کردن.خلاصه کلی ضایع شدیم.

یه خانوم بزرگی هم بود گیر داده بود به من که بیا تو یادم بده رفتم بالاسرش کلی منو گیچ کرد هرچی واسش توضیح میدادم  نمی فهمید دیگه سرم از درد داشت میترکید.کلی عصبانیم کرد.هیچکی حاضرنشد واسش یاد بده آخه سرآدمو دردمی آورد. کلاس تا ساعت 10شب بود تا رسیدیم خونه طوبا نشست موهامو برام مدل پسرونه کوتاه کرد بعدشم سمت چپ موهامو آبشاری یه دونه بست(مث نینیا هست که میرن مهدکودک).نشستم وجلو مامیم ادای نی نی هارو درمیآوردم مامیم کلی عصبانی شد آخه دوست نداره موهامو پسرونه کوتاه کنم.

حیف شد کلاس  بلاگ چندروز بیشتر نبود من کلی بهم خوش گذشت.دلم واسه هم دانشگاهیای طوبا تنگ شده.

 

واما یه بازیه دیگه:

باید اولین چیزی که در مورد لینکی هام به ذهنم میرسه بنویسم:

عاشق پیشه:دعوا کردن باهاش!

عادل وفرشاد:بچه محل،بروبچ تی ام سیتی!

شیطونک:مسعود شجاعی وجواد نکونام-بستنی چوبی

شاعرانه:داستانکای قشنگش،آرامش.

شوپه:عمونگهبان شب،عروسکم آرش، شمال.

فقط رضایا وآرمین:دانلود آهنگ جدید.

دانشجوی بیکار:هیجان،نشاط،بازیگوشیش و...دانشگاه پیام  نور.Yah

وبلاگ تنهایی یک دانشجوی عاشق:...که عشق آسان نموداول ولی افتاد مشکلها.

تالاپ تولوپ قلبم:پاستیل ماری،انواع شکلاتا واما احسانی!

دلتنگی:یاد حج میفتم.آخه حاجیه.(عیدقربانم 5باربراش مبارک)

ماه تنها:پاییز وماه کامل .دختر متولدپاییز!

دانلود.اس ام اس.عکس:دشمن قسم خورده ی هکر وبلاگ مایا.

تنهایی های میلاد:غم وغصه هاش!to_take_umbrage.gif

دنيا بنفش:خانوم نویسنده،ته تغاری بزرگ،شیطنتای مدرسمون،اس صحنه دار.

دو عاشق:سوختن فرش اتاقش،افشین!

عنوان ندارد:جدایی از دوستای قبلیش وعدد7!

شریعتی...فرزندکویر: این متن علی شریعتی که میگه:مداد رنگی هایم را میکارم....

آسمان بی نهایت:آنشرلی!

بچه مثبت:آسمون،دانشگاه،همدان،تیم استقلال،قالب وبلاگ.

آوريل لاوين:شعر آلیس آوریل.

ﻋ ا ﺷ ق و ﻣ ﻌ ﺷ و ق:واما عشق...

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است:مطلبهای جذابش،اسم خوشگلش(مهسیما)،ماهی.

نشاط:دوست وفادار،گربه ی مظلوم شرک.

ساميار وسام:اس ام اس!

D a D a(sh)NIMA:آبجی شیرینش،غم وغصه هاش.

یادداشت های یک عدد نابغه آی کیو دو رقمی:کیف وکفش صورتیش،آوریل لاوین،تصادف.

.♫☺دخترای ناناز و پسرای باحال ☺♫:نیلوفر،نویسنده ی فعالش اسماعیل

عشق من:اصفهان،دنیا(حدیث)،تبلیغات.clapping.gif

رویای شب های بی تو:دریا،سفر دریایی،ایمان مبعلی،دعا.

من و مغز ِ کج و معوج َم:فـــــــــــرار از راهپیمایی.

ودر آخر هر کی دوست داره می تونه انجامش بده.

موفق باشین

بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 21:33  توسط فرشته/پري23  |